تبليغاتX
عقاید یک دلقک

بزرگترین دروغی که تو عمرم شنیدم . . .

خدا

 

بزرگترین دروغی که شما شنیدین چی بود؟

 

( بهترین کامنت ها در پست بعدی نمایش داده می شود .)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 19:13  توسط علیرضا  | 

من همیشه تو کارهام وقت کم می آوردم

بعد آرزو می کردم که کاش طول روز به جای ۲۴ ساعت ٬ ۴۸ ساعت بود

اونطوری به همه ی کارهام می رسیدم

ولی امروز بهروز غریب پور ازم ساعت پرسید

منم ساعت عقربه ای بلد نیستم بخونم

برا همین مثل همیشه خجالت کشیدم

اونم خندید و بهم یاد داد ساعت رو بخونم

ساعتی که بهم یاد داد ۴۸ ساعته نه ۲۴ ساعت

از امروز می تونم به همه ی کارهام برسم

چون یاد گرفتم که ساعت ۴۸ ساعت داره نه ۲۴ ساعت

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 21:14  توسط علیرضا  | 

یه مدت کم پیدام. . .

اصلاْ پیدا بودن سیخی چنده . . .

دنبال جه جه بازیم  . . .

کلی اتفاقای خنده دار . . .

فعلاْ بخندین تا بیام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 13:40  توسط علیرضا  | 

رفتم سر کوچه یه پاکت سیگار بگیرم . . . ارسطو ، سوپری سر کوچه گفت : چون بین کلمه ای که داری استفاده می کنی و ما به ازای خارجی اون هیچ رابطه ی منطقی ای وجود نداره و فقط یه قرار داده . . . من قرار داد رو عوض می کنم و بجاش بهت چیزی می دم که تو قرار داده شما بهش می گن پسته . . . ضررش هم کمتره . . . پسته ای که ارسطو بهش می گفت سیگار رو خوردم مصموم شدم رفتم دکتر . . . همین مطب سر چهارراه ، پیش ابن سینا . . . اونم یه معجون داد بهم که درست کردنش ۷سال براش طول کشیده بود  . . . حسابی داغ شدم ، مردم . . . اون دنیا همین طور علاف بودم داشتم کارهای اداریم رو انجام می دادم که چشمم خورد به چشمش . . . تو یه دل نه ۱۰۰ دل عاشقش شدم . . . طرف اون دنیا بازیگر بود . . . نقش عروس مرده رو بازی می کرد . . . منم جذب شدم رفتم سراغش . . . گفتن دختر تیم برتونه . . .رفتم خواستگاری باباش گفت : برو برو برو ، برو بابا پول چی داری؟ . . . گفتم : پول چی چیه ، من اومدم خواستگاری . . . دعوا شد . . . یکی اون زد یکی من . . . سر و صدا . . . تو مهمونا اون گوشه بغله گلشیفته ، محسن نامجو نشسته بود . . . از سر و صدا ها خوشش اومد گفت : بیا کنسرت بزاریم . . . ما هم از خدا خواسته رفتیم کنسرت بدیم . . . من و تیم برتون و گلی و محسن . . . یه ساعت کوک کردیم ۵ دقیقه و ۴۲ ثانیه . . . سکوت . . . کل کنسرت همین بود . . . همه دست زدن گفتن دوباره دوباره یه بار فایده نداره . . . ما هم دوباره رفتیم سر کوچه یه پاکت سیگار بگیریم  و . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 8:10  توسط علیرضا  | 

میدان شهرک غرب راننده تاکسی داد می زد : انقلاب ، یه نفر انقلاب . . . من نفر دوم بودم . . . سوار سمند خالی شدم و طبق معمول جلو نشستم . . . رفتم عقب پشت سر راننده . . . همون جایی که معمولاً می تونی همه ی آدم های توی تاکسی رو به خوبی ببینی . . . الهام با کلی استرس اومد و جلوی در جلو وای ساد  . . . از یه چیزی می ترسید . . . فکر کردم چون دیرش شده استرس داره  . . . ولی خواب دیده بود . . . بالاخره ماشین پر شد و الهام همراهه کلی استرس سوار شد  . . . دستش خیلی می لرزید  . . . تا راه افتادیم اشکش در اومد  . . . راننده گفت :چی شد؟ . . . گفت : خواب دیدم . . . همه بهش خندیدن . . . ترسیدم . . . نخندیدم . . . با اولین ترمز جیغ زد . . . یه ۲۰۶ بود که خیلی بد راه می رفت و تاکسی ما بد تر  . . . گفت : به خدا خواب دیدم . . . خواست آرومتر بره . . . راننده گوش کرد . . . ولی اون خواب دیده بود . . . داد زد : ترمز کن . . . تاکسی ترمز کرد و کامیون دختر رو برد به خوابی که دیده بود . . . آخه خواب دیده بود . . . براش دعا کنید از خواب پاشه . . . خونوادش خواب دیدن . . . !!!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 23:43  توسط علیرضا  | 

گذشته ست چند ماه و سالی از عمرم ، و می خندم

هنوزم صورتم جایگاه سیلی ست ، و می خندم

گناهم ایچ بر من هویدا نیست ، و می خندم

شدم مضنون و قاتله خویش برای هیچ ، و می خندم

فقط یک چیز می دانم

پدر بیمارست

من اما پدر را نزد پزشکی نبردم ، و می خندم

من  ، قلب پاره ی مادر ،دشنه ی خونین در دستم

و می خندم

گناهم ایچ بر من هویدا نیست

برای هیچ

هنوزم می خورم سیلی

و می خندم، ومی خندم ، و می خندم .

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 22:28  توسط علیرضا  | 

خدایا شکرت . . .

که دوستانی دارم که دستگیرم باشن  . . .

تا مجبور نباشم برای گرفتن دست هایم . . .

و بالا رفتن از پله ها . . .

دستگیره های آلومینیومی بسازم . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 23:19  توسط علیرضا  | 

قصه . . . ماجرا . . . سرانجام . . .

اشتباه . . . سوء تفاهم . . . گریه . . .

تخیل . . . رویا . . . واقعیت  . . .

دوست . . . سکس . . . ازدواج . . .

سیگار . . . گریه . . . مشروب . . .

تشکر . . . کمک . . . بد حرف زدن  . . .

 

زندگی تو گذشته . . . از دست دادن حال . . . نابودی آینده  . . .

 

به خدا اینا یه سریشون دیوونن . . . آقا حالا اشتباه شد که شد  . . . الاْن خودتو درست کن  . . . به چی داری گریه می کنی  . . . برای کی ؟ ؟ ؟ دیوانه ای  . . . با این گریه کردنا فقط اکنون بودن و لبخند رو از خودت می گیری . . . .

 

اس ام اس . . . موبایل  . . . ویلا . . .

امین آباد  . . . اشتباه  . . . فراری . . .

دیوانه  . . . گرفتار  . . . رفتار  . . .

تار  . . . سیگار  . . . نجات  . . .

فرمان  . . . قرص  . . . روانی . . .

کنترل . . . محبت  . . . سادگی . . .

 

اگه مغز رفتن به بعضی جا ها رو ندارین  . . . اگه احساساتی هستین . . . خیلی جا ها نرین  . . . نرین امین آباد . . . چون جمله هاتون به کلمه تبدیل می شه  . . . نرین بهزیستی  . . . چون بی گناهایی که روزی با هاشون می خندیدین همشون مردن  . . . .

 

منم از اول الکی این وسط بودم  . . .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 0:39  توسط علیرضا  | 

سلام کرد . . .

گقتم سلام  . . .

گفت  خودشی . . .

گفتم کی . . .

همونی که دنبالشم

لعنت کردم . . .

ولی آخه می شناخت منو . . . خیلی خوب . . .

موندم . . . وسوسه شدم . . . ترسیدم . . . ولی گفتم آره خودمم . . .

دیدم نامردی کردم . . . بهش خیانت کردم . . .

گفتم غلط کردم . . . قبول نکرد . . . گفت خودشی . . .

داشت اذیت می کرد . . . زنگ زدم شمارشو گرفتم . . . جواب نداد . . .

شک کردم . . . گفتم خودشه . . . زنگ زد . . . خودش نبود . . . خیلی بد شد

به یکی دیگه زنگ زدم . . .

شمارش رو نداد . . . ولی می دونستم اون نیست . . .

نگرانی ... دل هره ( حره ) . . . عذاب وجدان . . . اینترنت . . . بی خبری . . .

گم شدن . . . امین آباد . . . معلولین  . . . خنده . . . بازی . . . قرار . . .

اعتماد . . . دیر رسیدن . . . حرف نزدن . . . دختر کوچولو . . . گم شدن . . .

گریه . . . عروسی . . . سر در گمی . . . سیگار . . . ادب . . . ارتباطات . . .

شکست . . .

 حالم به هم خورد . . .کمک می خوام . . . ولی باید خودم کمکش کنم . . .

ادامه داره . . .

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 16:40  توسط علیرضا  | 

 

بازم مدرسه ام دير شد  . . . اين جمله رو مامان از اول دبستان بهم مي گفت . . . هميشه به كلاس و درس و مدرسه دير رسيدم . . . شايد دوست نداشتم . . . شايد هم اينطوري دوست نداشتم . . . چون اگه اصلاً دوست نداشتم خوب اصلاً درس نمي خوندم . . . اينطوري دوست نداشتم . . . براي همين خوندم و هنوز هم با اشتياق دارم مي خونم و به خوندنم ادامه مي دم . . .ولي مامان هنوز مي گه . . . بازم مدرسه ات دير شد  . . . شايد اگه ديرم نمي شد . . . كلاً الآن يه آدمِ ديگه بودم . . . كلاً دير رسيدم تا زندگيم يه جور ديگه رقم بخوره . . . دير رسيدم تا بهانه هاي مسخره ام بچه هاي كلاس رو به خنده وا داره و به عنوانِ يه دلقك شرايط رو فراهم بيارم تا بهم بخندن و استاد مجبور شه بگه  عليرضاي خندان وارد شد  . . . اگه زود مي رسيدم شايد جدي گرفته مي شدم و من اين رو دوست نداشتم . . . شايد ديگه نمي خنديدم . . . شايد زود مي رفتم. . .   جاي يه آدمِ ديگه مي رفتم زيرِ ماشين و مي مُردم . . . شايد فيلسوف مي شدم مي دزديدنم  . . . و كلي اتفاقِ ديگه كه شايد يه جور ديگه مي افتاد و من الآن كلاً يه نفر ديگه بودم . . . يه عليرضا با يه مشخصاتِ ديگه . . . شايد بايد همه جا دير برسم . . . شايد حتي اين كمك كرد تا دير بزرگ شم و آدم بزرگ نشم و كودك بمونم و شاد باشم و بخندم . . . به قدري كه حتي وقتي خيلي دير به كسي ابرازِ علاقه كردم منو جدي نگرفت . . . شايد  . . . شايد  . . . شايد  . . . خيلي . . . خيلي . . . خيلي . . . . دير . . . اما . . . به قطار نرسيدم و كلِ راه رو تكي سفر مي كنم  . . . راه و رسم دلقكي رو ياد گرفتم  . . . خنديدن رو تمرين كردم تا با خنده تنهاييم پُر شه و بخندم و بگم : بازم   مدرسه ام دير شد  .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 17:14  توسط علیرضا  |